اشعار و نوشته‌های رها فلاحی

شعر و ادبیات
۲۲
تیر

خانم "الهام تقی‌پور"، نویسنده‌ی ایرانی، زاده‌ی سال ۱۳۶۳ خورشیدی، است.

 

الهام تقی‌پور

خانم "الهام تقی‌پور"، نویسنده‌ی ایرانی، زاده‌ی سال ۱۳۶۳ خورشیدی، است.
ایشان از دوران کودکی علاقه‌مند به نویسندگی و ثبت لحظات زندگی بود و تاکنون آثار متعددی برای گروه‌های سنی مختلف نوشته است.
او سال‌هاست در حوزه‌ی رسانه و روابط‌ عمومی فعالیت دارد و در حال حاضر مدیر داخلی ماهنامه‌ی «قلک» است، و نوشته‌های زیادی از او در این نشریه و ویژه‌نامه‌های آن منتشر شده‌ است.
از اک دو عنوان کتاب با نام‌های «جک، یک ماشین خانوادگی» و «آرزوی عزیز»، توسط انتشارات سیمای شرق (کتاب‌های زرافه) به چاپ رسیده‌ است.
 

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
 

■ کتاب آرزوی عزیز:
در کتاب «آرزوی عزیز»، با یک داستان گرم و نوستالژیک همراه هستیم، که از دل محله‌ی قدیمی مولوی تهران بیرون آمده است؛ جایی که بچه‌ها، مادربزرگ‌ها و همسایه‌ها با کمک هم می‌خواهند یک آرزوی قدیمی را به واقعیت تبدیل کنند: پختن یک دیگ بزرگ آبگوشت آجیلی نذری!
این کتاب شیرین با نگاهی دوست‌داشتنی به آداب غذا خوردن، همدلی، خاطرات خانوادگی و فرهنگ ایرانی، بچه‌ها را با خودش به دل یک محله‌ی پر از رنگ و بو و صدا می‌برد. روایت پر هیجان، زبان ساده و صمیمی، و تصویرسازی‌های جذاب، این کتاب را به انتخابی عالی برای خواندن مشترک والدین و بچه‌ها تبدیل کرده است.

 

گردآوری و نگارش:
#رها_فلاحی
 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
 

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://t.me/qollakmag
www.simayeshargh.ir
و...

 

  • رها فلاحی
۱۸
تیر

نامه


کبوتر نامه‌رسان، تمام عمرش، نامه‌های دیگران را به آدرسشان رسانده بود.
یک روز که دلش خیلی گرفته بود، خواست نامه‌ای برای کسی که وجود نداشت، بنویسد.
نامه‌اش که تمام شد، باد از راه رسید و نامه را با خود برد...
کبوتر فریاد زد: آهای باد! نامه‌ام را کجا می‌بری؟!
- می‌خواهم به دست گیرنده‌اش برسانم!
- ولی من که آن‌را برای کسی ننوشته‌ام!
-- می‌دانم! ولی شاید یکی پیدا شد و با خواندن آن از تنهایی و دلتنگی در آمد...
کبوتر که می‌دانست غم دلتنگی چقدر دردناک است، دیکر چیزی نگفت.
به آسمان نگاهی کرد و در دلش خدا خدا کرد که کسی پیدا شود و نامه را بخواند.

 

#رها_فلاحی


┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

#داستان
#داستان_کوتاه
#داستانک

  • رها فلاحی
۰۷
تیر

ماهنامه ادبی رها منتشر شد

جدیدترین شماره‌ی ماهنامه‌ی ادبی، هنری و فرهنگی رها، با بررسی پرونده‌ی ادبی استاد بانو "فرخنده بهرامی"، شاعر و هنرمند لرستانی، منتشر و در دسترس عموم قرار گرفت.

شماره‌ی سوم از دوره‌ی جدید، انتشار ماهنامه‌ی ادبی رها، در ۷۲ صفحه، با سردبیری "زانا کوردستانی"، منتشر شد.

ماهنامه‌ی ادبی رها، با رویکرد انتشار آثار ادبی و هنری و فرهنگی، هنرمندان ایران و جهان در سه بخش ثابت شعر ایران، پرونده‌ی ادبی و شعر جهان و بخش‌های متغییر اخبار، نقد، داستان و بخش کتاب، هر ماه به صورت برخط و رایگان منتشر می‌شود.

در بخش شعر ایران این شماره، شعرهایی از: هرمز علیپور، آفاق شوهانی، خالد بایزیدی، سیروس آتابای، سارا کرمانیان، ستاره رسولی، نجمه زارع، نسرین ودودی، همت باوندپور، فاطمه خرازی، اکبر نصرتی، شمس لنگرودی، نصرت‌الله مسعودی، مریم یوسفی، خدایار آزادی، هلامان اشکور، فریبا نجفی، نرگس صرافیان طوفان، بکتاش آبتین، سهراب سپهری، فریدون مشیری، گروس عبدالملکیان، سپیده رشنو، حمیدرضا اکبری شروه، هوشنگ چالنگی، پرنیا عباسی، قباد حیدر، شهید راکی، حسن فرخی، سید علی سلامتی‌طبا، محمد کرمانشاهی و زانا کوردستانی را می‌خوانیم.

در بخش شعر جهان نیز، شعرهایی از: ریناس ژیان، امیلی دیکنسون، دلزار حسن، رومانو بتتالیا، ویسلاوا شیمبورسکا، مظفر النواب، ارغوان رسول، ناظم حکمت، فردوس اعظم و ساریژ ئه‌فینی گنجانده شده است.
 

#شبکه_خبری_رهانیوز
#رها_نیوز

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha


 

  • رها فلاحی
۰۵
تیر

نوشین نوری


خانم "نوشین نوری"، شاعر و نویسنده‌‌ی کرمانشاهی، از سال ۱۳۷۹ خورشیدی، به صورت تخصصی در زمینه‌ی ادبیات کودک و نوجوان و شعر کودک فعالیت خود را شروع کرد و بعد به داستان‌نویسی روی آورد. 

 

نوشین نوری


خانم "نوشین نوری"، شاعر و نویسنده‌‌ی کرمانشاهی، از سال ۱۳۷۹ خورشیدی، به صورت تخصصی در زمینه‌ی ادبیات کودک و نوجوان و شعر کودک فعالیت خود را شروع کرد و بعد به داستان‌نویسی روی آورد. 
نخستین کتاب او در سال ۱۳۸۳، با عنوان «گل یخ» توسط انتشارات مدرسه چاپ شد و تا به امروز بیش از ۵۰ عنوان کتاب در زمینه‌ی ادبیات کودک و نوجوان به‌ صورت شعر و داستان از او به چاپ رسیده است.
این نویسنده فعال در حوزه ادبیات کودک، در زمینه ادبیات بزرگسال هم فعالیت دارد و با آن بیگانه نیست و رمانی را با عنوان «کلاس ۶۸» به چاپ رسانده است.
خانم نوری، در زمینه‌ی ساخت انیمیشن برای کودکان و نوجوانان و همچنین در صدا و سیما فعالیت می‌­کند و اشعاری از وی در استان­‌های کرمانشاه، تهران، سمنان و تبریز به‌ صورت موسیقی برای کودکان و نوجوانان عرضه شده است.
از آثار چاپ شده وی، می‌­توان به "گل یخ"، "دنیا بدون جنگ"، "بابا تفنگ دارد"، "سلامتی چه خوبه"، "کوچه ما" و... اشاره کرد.
 


◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
[یه سلام تازه]
به درد هم اگر خوردیم خوب است
به شانه بار هم بردیم خوب است
در این دنیا که پایانش به مرگ است
برای هم اگر مردیم خوب است...
 


(۲)
صدا زد باد پاییز:
چرا این کوچه خالی است؟
طلا آورده‌ام من
خریدارش کسی نیست؟

طلای شاخه‌ها را
خریدم از درختان
و حالا می‌فروشم
به اهل کوچه ارزان
صدا زد، کرد هو هو
کسی دلتنگ من نیست؟
خدایا این کلان شهر
عجب جای عجیبی است!

کمی در کوچه چرخید
و رفت او دست خالی
میان کوچه جا ماند
طلاهای خیالی...

 

(۳)
[رد پای زاغ]
تازه وارد بود زاغ
توی شهری غرق دود
شهر مثل گفته و
حرف اجدادش نبود

برج ها هم قد کوه
آسمان غرق غبار
صد خیابان شلوغ
مترو، ماشین، کار وکار

دید آنجا هیچ کس
فکر ابر و باد نیست
خنده هست اما کسی
از ته دل شاد نیست

زاغ در فکر چمن
حوض، کاشی، شمعدان
رد شد از بالای او
چرخ بنزی ناگهان

رفتگر جارو کشید
رد پای زاغ را
هیچ کس حتی ندید
تلخی این داغ را...

 

(۴)
[سطر اول خبر]
در میان جوی آب
لای خرت و پرت‌ها
با وسیله‌ای جدید
گربه‌ای شد آشنا

گربه بو کشید و داد
کاسه را کمی تکان
کاسه یک کلاه شد
روی گربه ناگهان

یک کلاغ رهگذر
مثل یک خبرنگار
اتفاق تازه را
زد میان کوچه جار

موی گربه‌های شهر
قرمز شرابی است
جنس رنگ مویشان
هندی یا عراقی است!

بعد از آن زیاد شد
گربه‌های رنگ رنگ
سطر اول خبر:
"شهرمان شده قشنگ".

 

(۵)
[شهر گرانی‌ها]
این شهر ما انگار
شهر گرانی‌هاست
هر قیمتی اینجا
بالاتر از هرجاست

اینجا فقط آهن
اینجا فقط دود است
احساس گنجشکان
دائم غم آلود است

یک لحظه خندیدن
چون قیمتش بالاست
صدها گره دائم
بالای ابروهاست

پایان هر راهی
یک حرف تکراری است
فکری به غیر از پول
در ذهن مردم نیست

لبخند و خوشبختی
یک گنج ناپیداست
چون شهر ما ای وای
شهر گرانی‌هاست...     

 

(۶)
[بی‌ماهواره]
چیز عجیبی
آورده بابا
پیچیده آن را
لای مقوا

گفته به مامان
با ماهواره
دنیا همین جاست
با یک اشاره

شعر و ترانه
شور و هیاهو
هر چه بخواهی
اینجاست در او

مادر ولی نیست
خوشحال و خوشرو
من را نشان داد
با چشم و ابرو

کرده پدر را
قدری پشیمان
در فکر رفته 
با حرف مامان

با اینکه ماندیم
بی‌ماهواره
دنیا همین جاست
بی‌او دوباره

حالا پدر هم
خوشحال و راضی است
چیزی به جز ما
دنیای او نیست!

 

(۷)
[بابای جوجه‌ی من]
آقا کلاغ قصه
یک دزد نابکار است
توی محله ما
دائم پی شکار است

انگشتر لب حوض
صابون و سکه‌ها را
می‌دزدد او همیشه
توت درخت ما را

توی محله حتی
یک دوست هم ندارد
آقا کلاغ چیزی
جز بچه کم ندارد

امروز جوجه‌ام را
دزدید و برد با خود
بیچاره جوجه‌ام که
از خانه دور می‌شد

حالا کلاغ قصه
دردی ندارد اصلن
چون می‌شود از امشب
بابای جوجه‌ی من!

 

(۸)
[قناری]
کلاغی دیشب آمد
قناری را صدا کرد
دلش را با خودش برد
مرا از او جدا کرد

نمی‌خواند برایم
قناری دیگر آواز
میان هر دو چشمش
نشسته شوق پرواز

گمانم این قفس هست
برایش مثل زندان
برای لحظه‌ای هم
نشد امروز خندان

قناری جان تو نازی
کلاغ اما سیاه است
کنار او همیشه
دلت پر درد و آه است

مرا از خود نرنجان
بمان پیشم همین جا
برایت می‌خرم زود
خودم یک جفت زیبا!

 

(۹)
[خانم خانه]
مرغ من شوهر کرد
به خروسی زیبا
در محل می‌گردند
هر دو با هم حالا

پدرم آورده
جعبه با خود از ده
لانه‌ای با آن ساخت
خوب و کوچک ساده

شده مرغم حالا
خانم این خانه
توی آن می‌چرخد
مثل یک پروانه

مرغ من خوشبخت است
آرزویش این بود
یک خروس زیبا
با پری رنگین بود!

 

(۱۰)
[افطار]
مادر به فکر افطار
همکار اوست بابا
در کوچه می‌فروشد
یک پیرمرد خرما

در خانه جای مهمان
امشب عجیب خالی‌ست
در ذهن من و بابا
فکری قشنگ و عالی‌ست

آن پیرمرد امشب
مهمان سفره ماست
شیرینی بهشتی
حالا میان خرماست!

 

(۱۱)
[هم قصه هم شعر]
مترسک مهربان
ایستاده بود توی دشت
پرستو تا او را دید
ترسید و فوری برگشت

با خنده گفت مترسک:
فرار نکن پرستو
بیا با هم دوست بشیم
بیا بیا به این سو

پرستو آرام نشست
رو شانه مترسک
با شادی گفت:  دوست خوب
دوستی‌مان مبارک

فصل بهار برایت
سرود شاد می‌خونم
زمستان و پائیز هم
پیش شما می‌مونم.

 

(۱۲)
[ماشین بابا]
خیلی شجاع است
ماشین بابا
او هست هر شب
در کوچه تنها

من توی خانه
او زیر باران
هر شب همانجاست
حتا زمستان

دیشب کلاغی
غمگین و تنها
نیمه شب آمد
در کوچه ما

امشب نشسته
پهلوی ماشین
او نیست دیگر
تنها و غمگین.

 

(۱۳)
[این جمعه هم]
این جمعه هم من خانه را
خوب آب و جارو کرده‌ام
هر گوشه را با نسترن
زیبا و خوشبو کرده‌ام

شستم تمام کوچه را
تا تو بیائی از سفر
شاید که از این کوچه هم
کردی تو یک لحظه گذر

نام تو را تا می‌برم
قلبم غریبی می‌کند
چشم انتظاری در دلم
درد عجیبی می‌کند

من خوب می‌دانم که تو
هر لحظه هستی پیشمان
ای کاش می دادی به ما
یک لحظه رویت را نشان

این جمعه هم سجاده‌ام
مهمان نرگس‌ها شده
با نام تو لبخند گل
زیباتر از زیبا شده.

 


گردآوری و نگارش:
#رها_فلاحی

 


┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

 


سرچشمه‌ها
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://nooshinnoori.blogfa.com/author/nooshinnoori
https://beyadebaba.blogfa.com/category/27
https://www.ibna.ir/news/312516
https://sooremehr.ir/book/50186

  • رها فلاحی
۲۵
خرداد

داستان کوتاه تعطیلات من

 

داستان کوتاه تعطیلات من


به نام خدا

تعطیلات آخر هفته رسیده بود و پدرم به ما قول داده بود که به خانه‌ی عمه پریماه در روستا برویم.
همه‌ی خانواده، هر کدام که وقت داشت، تعطیلات آخر هفته را به خانه‌ی عمه پریماه می‌رفتند. هیچ پنجشنبه و جمعه‌ای نبود که خانه‌ی عمه پریماه مهمان نداشته باشد.
عمه پریماه، عمه‌ی پدرم بود. خانه‌اش در روستایی خوش آب و هوا بود، به نام تپه‌سبز. خانه‌اش هم از پشت و هم از جلو، حیاط بزرگی داشت، حیاطی پر از درخت و گل و چمن.
عصر پدرم از سر کار برگشت، با دیدن من و مادرم که آماده‌ی رفتن هستیم، بدون اینکه استراحت کند، وسایل را داخل ماشین گذاشت و به طرف تپه‌سبز راه افتادیم.
قبل از ما، عمو رضا و خانواده‌اش، آنجا رسیده بودند. عمو رضا پسر عمه پریماه بود. یعنی پسر عمه‌ی پدرم. او سه دختر به اسم‌ روژین، گلاویژ و سروه دارد. 
روژین از همه بزرگتر است. اما گلاویژ هم سن من و سروه هم دو سال از من کوچکتر.
از دیدن آنها خیلی خوشحال شدم. من و گلاویژ و سروه به حیاط پشتی رفتیم و شروع به بازی کردیم. پدرم و عمو رضا هم به قهوه‌خانه‌ی داخل روستا رفتند. روژین و مادرها هم مشغول انجام کارهای خانه شدند. 
نیم ساعت از بازی ما نگذشته بود که عمه پریماه، در حالی که یک کتری پر از آب دستش بود، از روی سکوی جلوی خانه، ما را صدا زد که داخل برویم. 
ما بدو بدو به طرفش رفتیم. 
بدون هیچ حرف و سوالی، پشت سرش راه افتادیم. هر وقت عمه ما را صدا می‌زد، یعنی اینکه می‌خواهد برایمان قصه تعریف کند.
عمه پریماه همیشه برای ما در اتاق نشیمن، قصه می‌گفت. کتری پر آب دستش را روی بخاری داخل اتاق گذاشت. یک بخاری هیزمی، که اوس کریم، آهنگر روستا ساخته بود. گرمایش با بخاری خانه‌ی ما فرق داشت. گرمایی که گوشت و استخوان آدم را حال می‌آورد.
عمه، روی صندلی راگ‌اش نشست و پرسید:
- خب! امروز می‌خواهید چه قصه‌ای براتون تعریف کنم؟!
من که در دلم خدا خدا می‌کردم، گلاویژ باز نگوید که: داستان گلیم‌گوش را! فورأ داد زدم، داستان حضرت یحیی رو عمه جون!
گلاویژ با ناراحتی گفت: نخیر هم! من قصه‌ی گلیم گوش را دوست دارم.
عمه پریماه، لبخند به لب، گفت: خیلی خب! دعوا و قهر و قهر بازی نداریم!
بعد نگاهی به سروه انداخت، که پشت به بخاری کرده بود و به ما نگاه می‌کرد.
- نه رها! نه گلاویژ! امروز نوبت سروه‌ است، که بگه چه داستانی رو تعریف کنم.
سروه خودش را جمع و جور کرد و با چشم‌های سیاه و درشتش، نگاهی به من و گلاویژ انداخت و با صدای آرام ولی پر از غرور گفت: شنگول و منگول!
من و گلاویژ، هر دو هم زمان، با اعتراض گفتیم: أأأأأه!
عمه پریماه، لبخندی زد و گفت: چی‌ بگم! نوبت، نوبت سروه‌ است! قرار نیست همیشه به دلخواه شما شیطون بلا‌ها قصه بگم!
در دلم گفتم، به هر حال شنگول و منگول که از گلیم‌گوش بهتره! 
در افسانه‌های ایرانی "گلیم‌گوش" موجوداتی بوده‌اند مانند ما آدم‌ها، ولی گوش‌های آن‌ها خیلی بزرگ‌تر بوده است، به شکلی که یکی از گوش‌هایشان را تشک و یکی دیگر را لحاف می‌کردند. هر یک از آنها بچه‌های زیادی داشتند. به طوری که به هر سرزمینی می‌رفتند، تمام خوراکی‌ها و محصولات آنجا را می‌خوردند. از این بدتر که آنها صدای بسیار زشت و بلند و آزار دهنده‌ای هم داشتند که باعث ترس و فرار مردم از آنها می‌شده است. 
در همین فکر و خیال‌ها بودم. که عمه، قصه‌اش را شروع کرد. البته نه آن شنگول و منگول و حبه‌ی انگوری که آقا گرگه، سراغشان می‌رود. 
قصه‌های عمه پریماه، با قصه‌های توی کتاب‌ها همیشه فرق دارد. حتی شنگول و منگولش هم بزغاله نیستند، بلکه بره هستند.

■□■

از گرمای بخاری، اتاق گرم گرم شده بود. عمه پریماه‌ هم، دومین داستان از سری ماجراهای شنگول و منگول را تمام و به درخواست سروه که خودش را لوس کرده بود، می‌گفت. معلوم بود که خسته شده است، چون بین قصه، پشت سر هم خمیازه می‌کشید. ما هم دیگر از این همه شنگول و منگول خسته شده بودیم.
ولی عمه، می‌خواست، به خاطر سروه قصه‌اش را تمام کند.
آخر‌های قصه‌ی سوم که رسید، در اتاق نشیمن باز شد. عمو رضا بود. به عمه سلامی کرد و گفت:
- اگه کارتون تموم شده، بیایید سر سفره، شام حاضره!
سروه، خودش را دوباره لوس کرد و گفت:
- بابایی بزار قصه تموم بشه! لطفن!
عمو رضا لبخندی زد و گفت: نیم ساعته ما برگشتیم! منتظر شماییم که بیایید اما خبری نشد!
عمه گفت: باشه پسرم! الان تموم میشه و میاییم!
عمه قصه را جمع و جور کرد و با گفت کلاغه به خونه‌اش نرسید، از سر جایش بلند شد و ما هم دنبالش، رفتیم که شام بخوریم.


#رها_فلاحی

  • رها فلاحی
۲۴
خرداد

امان از دار و دسته‌های مدرسه

کتاب "امان از دار و دسته‌های مدرسه" (Cliques, Phonies, and Other Baloney) را آقای "ترور رومین" نوشته و تصویرگری کرده است.
 

امان از دار و دسته‌های مدرسه

کتاب "امان از دار و دسته‌های مدرسه" (Cliques, Phonies, and Other Baloney) را آقای "ترور رومین" نوشته و تصویرگری کرده است.
آقای "ترور رومین" (به انگلیسی: Trevor Romain) نویسنده‌ی پرفروش و تصویرگر مجموعه‌ای از کتاب‌های خودیاری برای کودکان است، که برنده‌ی جایزه‌ شده است، و همچنین یک سخنران انگیزشی جستجو شده است. او در آمریکا متولد شده و در آنجا مجری یک مجموعه‌ی تلویزیونی محبوب بود.
مترجم این کتاب که نخستین بار در سال ۱۳۹۴ خورشیدی، توسط انتشارات نردبان، در ۹۶ صفحه و برای گروه سنی ۹ تا ۱۲ سال، در ایران منتشر شده است، خانم "شهرزاد فتوحی" است.
خانم فتوحی، مترجم ایرانی، زاده‌ی سال ۱۳۴۶ خورشیدی، می‌باشد.

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

در کتاب «امان از دار و دسته‌های مدرسه» با دار و دسته‌های مدرسه آشنا می‌شویم و این که آنها چه کسانی هستند، چه کار می‌کنند و یک دانش‌آموز در برابر آنها چه کارهایی می‌تواند انجام بدهد را می‌آموزیم.
همچنین در این کتاب، درباره‌ی دوست پیدا کردن، مطالبی ذکر شده است.
همچنین مخاطبین و خوانندگان کتاب، می‌آموزند که داشتن دوست‌های خوب همیشه به معنی محبوب بودن یا جزو دار و دسته‌ای بودن نیست.
همین طور یاد می‌گیرند که بهترین راه کنار آمدن با آدم‌ها ـ در مدرسه یا هر جای دیگر ـ این است که اعتماد به نفس داشته باشند و رفتارشان با آنها دوستانه باشد.

در این کتاب اشاره شده است به:
- دار و دسته یعنی چه؟
- فرق آن‌ها با دوست­‌های خوب و واقعی چیست؟
- چطور می­‌توانیم دوست­‌های خوبی پیدا کنیم و دوست­‌های خوبی باشیم؟

در این کتاب ما یاد می‌گیریم خودمان باشیم و دوست و دشمن خود را بشناسیم!، با دیگران ارتباط برقرار کنیم و محبوب باشیم!، و اجازه ندهیم دار و دسته‌­های بد روزهای خوب و قشنگ زندگی ما را خراب کنند!.

با خواندن این کتاب، تشویق می‌شویم تا با دیگران ارتباطات سالم برقرار کنیم و محبوب باشیم. 

همچنین این کتاب مهارت‌های مهمی مانند خودآگاهی، ارتباطات اجتماعی و مقاومت در برابر فشارهای اجتماعی را به ما آموزش می‌دهد. 

یا که به ما کمک می‌کند تا در برابر قلدری‌ها و زورگویی‌های دیگران مقاومت و خود را حفظ کنیم. 

خلاصه اینکه، کتاب «امان از دست دار و دسته‌های مدرسه»، ابزاری مفید برای آموزش مهارت‌های زندگی به دانش‌آموزان است و به آن‌ها کمک می‌کند تا در محیط مدرسه و در روابط اجتماعی موفق باشند. 
 

گردآوری و نگارش:
#رها_فلاحی

  • رها فلاحی
۲۳
خرداد

زندگی پر فراز و نشیب یک قوطی کنسرو
 

زندگی پر فراز و نشیب یک قوطی کنسرو
 

کتاب "زندگی پر فراز و نشیب یک قوطی کنسرو" (The ups and downs of a can)، نوشته‌ی خانم "آنیتا یارمحمدی"، نویسنده و مترجم ایرانی‌ست.
خانم یارمحمدی زاده‌ی سال ۱۳۶۶ خورشیدی است. او کارشناس رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی است. در سال ۱۳۸۹ خورشیدی، نخستین کتابش را با نام "روزی که مرغ‌ها روی سرشان ایستادند"، با همکاری انتشارات امیرکبیر به چاپ رساند. "اینجا نرسیده به پل" عنوان نخستین داستان بلند اوست، که توسط نشر ققنوس منتشر شده. از سال ۱۳۹۳ خورشیدی، تاکنون ترجمه‌ی چندین کتاب را به عهده داشته که "دردسرهای تام و اژدهایش"، "تام و محاصره‌ی قلعه"، "تام و شوالیه‌ی تاریکی"، "کوچک اندازه‌ی فیل" و "نیروی برتر لاکی"، از آن جمله‌اند.

موضوع کتاب، داستان‌های تخیلی- حفظ محیط زیست- زباله‌ها- جنبه‌های زیست‌محیطی است.
این کتاب در ۵۶ صفحه، توسط انتشارات فنی ایران - نردبان، برای رده سنی ۹ سال به بالا، با تصویرگری آقای "مجید فخار زواره" چاپ و منتشر شده است.

در معرفی کتاب "زندگی پر فراز و نشیب یک قوطی کنسرو"، چنین آمده است:
《 زندگی برای یک قوطی کنسرو که از قضا عمر درازی هم دارد، آسان نیست. قوطی‌ها مثل موجوداتی آواره‌اند که مدام باید جا عوض کنند . هزارو یک اتفاق و ماجرای عجیب و غریب را ببینند. اگر خیلی شانس بیاورند، یک گوشه گیر می‌افتند و آزارشان به کسی نمی‌رسد، هرچند حوصله‌شان خیلی سر می‌رود، اما خیلی بعید است کنجی گیر بیاورند. قوطی‌ها مثل قوطیا جایشان عوض می‌شود و سال‌ها همین‌طور می‌گذرد… و ماجرا پشت ماجرا اتفاق می‌افتد. 》
 

گردآوری و نگارش:
#رها_فلاحی

 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌:

https://t.me/rahafallahi

 

  • رها فلاحی
۲۲
خرداد

بیسکویت‌های پنجولی
داستانی به قلم: رها فلاحی


┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

 

بیسکویت‌های پنجولی
داستانی به قلم: رها فلاحی


┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄


از مادرم، اجازه گرفتم که برای خودم و دوستانم، "سارا" و "پتسی"، بیسکویت درست کنم و عصر با چای بخوریم.
"سارا" بهترین دوستی است، که من تا الان، یعنی هشت سالگی‌ام داشته و دارم. راستش "سارا" فقط یک خرس پشمالو، تپل، گرم و نرم و البته مهربان است. "سارا" صدها قصه‌ی زیبا، جوک و لطیف‌ بلد است، که همیشه برای من و "پتسی" تعریف می‌کند.
"پتسی" هم گربه‌ی من است. "پتسی" یک اسم لری به معنای "دماغ سیاه" است. او خیلی چیزها را بلد است، مثلن کتاب خواندن. تا حالا برایم هشت دفعه کتاب "پیشی‌ پیشی، پا نمیشی" را خوانده است. ولی مادرم باور نمی‌کند، که او می‌تواند کتاب بخواند. البته پدرم باور دارد. پدرم جلوی مادرم چیزی نمی‌گوید، اما بعضی شب‌ها که برای شب بخیر به اتاقم می‌آید، ماجراهای خودش و بزغاله‌ی کاراته‌کارش را تعریف می‌کند. می‌گوید، در بچگی یک بزغاله داشته که با او کاراته تمرین می‌کرده. پدرم در بچگی ورزش کاراته انجام می‌داده. من که حرف‌های پدرم را باور می‌کنم.
راستی خودمم "رها" هستم. من هم تا حالا، ۵۷۳ جلد کتاب خواندم، اولین کتابی را که خواندم، "ب مثل ببر" بود، آشپزی هم بلدم، پدرم عاشق املت حلقه‌ای‌های من و همچنین سالادهایم است.
"سارا" و "پتسی" هم با من داخل آشپزخانه آمدند. 
"سارا" به آرد حساسیت دارد، به این دلیل، یک‌راست رفت روی یکی از صندلی‌ها نشست و بین کار، گاه و بی‌گاه برایمان جک تعریف می‌کرد و من و "پتسی" را به خنده می‌انداخت.
"پتسی" هم که عاشق ریخت و پاش است، از من خواست که در پخت بیسکویت کمک کند. من هم قبول کرد. اول رفت پنجه‌هایش را تمیز شست و من برایش پیشبندش را بستم. بعد آمد روی میز و روبروی من، تا کمکم کند.
خمیر بیسکویت‌ها را آماده کردیم و "پتسی" هم روی هر کدام از آنها پنجه‌ای می‌کوبید تا تزئین بشوند.
کار که تمام شد، مادرم را صدا زدم. او ظرف بیسکویت‌ها را داخل فر گذاشت. بعد از پختشان بیرون آورد و به ما داد.
تا وقتی که بیسکویت‌ها آماده شدند، من و "پتسی" و "سارا"، سه نفری، روی میز و آشپزخانه را تمیز و مرتب کردیم.
از ظرف‌های مامان که داخل قفسه‌های آشپزخانه بود، یک سینی بزرگ و چند تا بشقاب و استکان برداشتم.
چند باری مادرم، به من تذکر داد که مواظب باشم، ظرفی را نیاندازم و بشکنم. خصوصن روی بشقاب‌های پلوخوری لب‌آبی‌اش خیلی حساس است. اصلن اجازه ندارم که به آنها دست بزم.
بیسکویت‌ها را داخل سینی چیدم و چای ریختم و رفتیم تو اتاقم و با هم خوردیم.
"سارا"، تا که برسیم به اتاق، مثل همیشه ناخونکی به بیسکویت‌ها زد و خنده‌کنان گفت: به نظرم خوشمزه‌ترین بیسکویتی باشه که تا حالا خوردیم...

 

#رها_فلاحی

 

 

  • رها فلاحی
۱۱
خرداد

استاد "فریبرز لرستانی" شاعر و نویسنده‌ی ایرانی، متخلص به "آشنا"، زاده‌ی سال ١٣۴٧ خورشیدی، در کرمانشاه است.

 

 

  • رها فلاحی
۲۴
ارديبهشت

خانم "کلر ژوبرت" (Claire Jobert)؛ نویسنده و تصویرگر فرانسوی مسلمان ساکن ایران است.

کلر ژوبرت

خانم "کلر ژوبرت" (Claire Jobert)؛ نویسنده و تصویرگر فرانسوی مسلمان ساکن ایران است.
گرچه زبان فارسی، زبان مادری خانم ژوبرت نبود، اما او توانست خیلی خوب این زبان را بیاموزد.
ایشان در ماه مه سال ۱۹۶۱ میلادی برابر با ۱۳۴۰ خورشیدی، در شهر پاریس دیده به جهان گشود.
وی دوران کودکی و نوجوانی خودش را در شهر پاریس گذارند. خانواده‌اش مسیحی بودند. در سن ۱۹ سالگی، در مورد ادیان مختلف تحقیق کرد و با دین اسلام آشنا شد. او پس از مسلمان شدن با یک مرد ایرانی ازدواج کرد و به کشور ایران مهاجرت کرد و تاکنون در ایران زندگی می‌کند.
خانم ژوبرت از کودکی به نویسندگی علاقه‌‎مند بود اما جرقه اصلی ورود حرفه‌‎ای‌اش به حوزه داستان کودک، به دنیا آمدن دو فرزندش بود. وی برای فرزندانش مدام قصه می‌گفت و همین باعث شد که به صورت جدی ادبیات کودک را دنبال کند. او هم‌زمان با نویسندگی تصویر‌گری کتاب کودک را نیز شروع کرد و کتاب‌هایش را با نقاشی‌های خودش به چاپ رساند. در سال ۱۳۸۸ همکاری با نشریات کودک را شروع کرد و با نشریاتی چون نوآموز، سروش کودکان، نبات کوچولو و... همکاری داشت. خانم ژوبرت به مدت یک سال عضو کارگروه خردسال نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور نیز بود. او کتاب‌های مختلفی در کشور ایران، فرانسه و لبنان به چاپ رسانده است، که تنوع کتاب‌هایش به زبان فارسی خیلی زیاد است.
خانم ژوبرت لیسانس علوم تربیتی دارد و در رشته ادبیات کودک از دانشگاه لومان فرانسه به صورت غیر‌حضوری فوق لیسانسش را گرفت. در کنار این دو سطح دو حوزه علمیه را خواند. اطلاعات و تخصص خانم ژوبرت در سه حوزه‌ی ادبیات کودک، علوم تربیتی و علوم اسلامی، باعث شده است، که کتاب‌هایش از نظر ادبیات و تربیتی و دینی استاندارد‌های لازم را داشته باشد و مورد استقبال خانواده‌ها قرار بگیرد.
 

◇ کتاب‌شناسی:
- لینا لونا
- مسابقه کوفته‌پزی و هشت داستان دیگر
- ماجراهای امیر‌علی و ننه گلاب
- شکر خدا
- هزار بوسه پرپری و دو داستان دیگر
- آرزوی زنبورک
- اگر من جای تو بودم
- با...با...باشه و دو داستان دیگر
- دعای موش کوچولو
- سؤال موموکی
- امین‌ترین دوست
- گربه‌ی کوچه‌ی ما
- خط خطو
- آدم کوچولوی گرسنه
- کلوچه‌های خدا
- قصه مارمولک سبز کوچولو
- در جستجوی خدا
و...
 

◇ نمونه‌ی داستان:
(۱)
[زنگ آخر]
آن بالا خوب می‌بینم. می‌توانم تمام حرکت‌هایشان را زیر نظر داشته باشم. ببینم کدامشان انگشت توی دماغش می‌کند، کدام میزش را خط خطی می‌کند، کدام یواشکی بغل دستی‌اش را نیشگون می‌گیرد. 
خیلی وقت‌ها از کارهایشان خنده‌ام می‌گیرد؛ البتّه بی‌صدا.
امروز حواسم به ته کلاس است. پیش آن پسر کوچولوی کنار پنجره. چه قدر آشفته و بی‌تاب است!.
سعی می‌کنم حدس بزنم: شاید صبحانه نخورده و گرسنه است. شاید مادربزرگش مریض شده. شاید مشق‌هایش را ننوشته و نگران است. حواسش به معلّم نیست. حواسش به من است و من از کُندی حرکت عقربه‌هایم خجالت می‌کشم.
خیلی سخت است ناراحتی کسی را ببینی و نتوانی کاری بکنی. امّا کی گفته من نمی‌توانم؟
تمام نیرویم را در عقربه‌ی بزرگم جمع می‌کنم و چند دقیقه به جلو می‌پرم. مکث کوتاهی می‌کنم و باز می‌پرم. تا حالا توی عمرم چنین کارى نکرده بودم. با پَرش آخر، آنقدر به عقربه‌ام فشار می‌آورم که صدای غیژژژژژژژژ می‌دهد.
معلّم سر بر می‌گرداند. لحظه‌ای با تعجّب به من خیره می‌شود و آهی می‌کشد. بعد کتابش را میـبندد و اجازه می‌دهد بچّه‌ها وسایلشان را جمع کنند و بروند. 
پسر کوچولوی کنار پنجره به من لبخند می‌زند.
 

(۲)
[درد دل‌های پاپاپا]
من دارم کتاب می‌نویسم. یک کتاب برای بزرگترها. بزرگترها برای بچّه‌ها کتاب می‌نویسند، پس چرا ما برای آنها این کار را نکنیم، ها؟ بالای صفحه‌ی اوّل نوشتم: به نام خدای بچّه‌ها.
می‌خواهم در کتابم درد دل کنم؛ از گله‌های بچّه‌ها بگویم. تعجّب می‌کنی؟ لابد فکر می‌کردی که بچّه هزار پاها از بزرگترهایشان هیچ شکایتی ندارند...
پس حالا کمی برایت می‌گویم.
مثلاً به نظر تو، مامانم روزی چند بار به من می‌گوید: «دست و پاهایت را بشوی! این یکی را نَشُستی! آن یکی را نشستی! آن یکی را صابون نزدی؟» خب، اگر حرفش را گوش کنم، پس کی بازی کنم؟ 
یا فکر می‌کنی که بابایم از صبح تا شب چند بار تکرار می‌کند: «آنقدر توی دست و پای ما نباش، بچّه جان!»
خب، پس من کجای خانه‌ی کوچکمان بروم که دست و پایشان در آنجا نباشد؟
تازه! فقط ما بچّه هزارپاها نیستیم که از حرف‌های تکراری خسته شده‌ایم. مثلاً بچّه عنکبوتِ همسایه‌ی بالایی ما، نمی‌دانی بابایش روزی چند بار به او می‌گوید: «آنقدر از تارمان بالا و پایین نرو. پاره می‌شود ها!» پس این طفلک، کجا آکروبات بازی کند؟
یا بچّه کرمِ شب‌تاب همسایه‌ی پایین‌مان. مامانش از شب تا صبح چند بار تکرار می‌کند: «آنقدر نور چراغت را کم و زیاد نکن. می‌سوزد ها!» پس حیوانکی چه طور خودش را سرگرم کند؟
ولی خوب که فکر می‌کنم... شاید کتابم را به بابا و مامانم نشان ندهم. نمی‌خواهم دلشان بشکند. بعد هم نمی‌خواهم بگویند که چرا جای مشق نوشتن، این‌ها را نوشته‌ای.
حالا اگر این کتاب به درد من نخورد، شاید به درد دوستانم بخورد. اگر هم به درد هیچ کس نخورد، عیبی ندارد. نگهش می‌دارم برای وقتی که بزرگ شدم. می‌خواهم خوب یادم باشد که بچّه‌ها دوست ندارند حرفی را صد بار بشنوند. حالا حتماً می‌پرسی بزرگترها چه کار کنند تا بچّه‌ها حرف گوش کنند؟ خب، من از کجا بدانم؟
 

گردآوری و نگارش:
#رها_فلاحی
 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
 

سرچشمه‌ها
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahihttps://www.iranketab.ir/profile/6197-claire-jobert
https://beyadebaba.blogfa.com/category/103
و...

  • رها فلاحی